تبلیغات
دوران - شرح عاشقی ( داستان كوتاه)
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائماً یكسان نباشد حال دوران غم مخور
شرح عاشقی ( داستان كوتاه)
پنجشنبه 2 مهر 1394 ساعت 05:39 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سید مهدی قاسم زاده | ( نظرات )

خسته از ساختمان محل كارش بیرون آمد. باران شدیدی می بارید. خودرو شخصی نداشت و به همین  خاطر مجبور با تاكسی و یا اتوبوس به خانه برود. كیف اش را بالای سر گرفت و شروع به دویدن كرد، باید چند ده متری راه می رفت تا به اولین ایستگاه اتوبوس برسد. مغازه ها و ساختمان ها را با سرعت پشت سر می گذاشت. ایستگاه اتوبوس بعد از پیچ اولین خیابان روبه روی درمانگاه بود. شدت باران سبب شده بود تا كوچه ها و خیابان ها تقریبا خالی از مردم شوند.

به پیچ خیابان كه رسید با سرعت به سمت ایستگاه پیچید. بدون معطلی خود را به زیر سقف ایستگاه رساند تا بیشتر از این خیس نشود. خواست نفسی تازه كند كه ناگهان دردی درون سینه خود احساس كرد. ناخود آگاه نگاهش به آن سمت خیابان و به تابلو درمانگاه خیره شد؛ روزی را به خاطر آورد كه دكتر محمدی در یكی از اتاق های همین درمانگاه بعد از معاینه و دیدن نوار قلبش ، به او گفته بود اوضاع قلبش مناسب نیست و باید به زودی قلب خود را به تیغ جراحان بسپارد و پس از آن یك قوطی حاوی چند قرص قرمز رنگ را به او داده و گفته بود : هر زمان كه دردی در سینه ات احساس كردی ، یك از این قرص ها را زیر زبانت بگذار .

بعد از یاد آوری آن روز ، دستش را در جیب پالتو خاكستری رنگ اش فرو برد تا یكی دیگر از آن قرص ها را زیر زبان خود بگذارد. در همین حین كه می خواست قوطی قرص را از جیب خود خارج كند متوجه بخاری شد كه از دهان فردی كه كنارش ایستاده بود ، خارج می شد. آرام مسیر مه مانند نفس های او را دنبال كرد. شاید این مسیر طولانی ترین مسیری بود كه ناكنون پیموده بود. پس دنبال كردن آن ابرهای كوچك به صورتی زیبا رسید كه همچون خورشیدی در میان شالی آبی رنگ و چادری مشكی ، توجه هر بیننده ایی را به خود جلب می كرد. دختر جوان دستان سپید خود را مقابل دهان گرفته بود و هر از چند گاهی در میان آنها می دمید. در دست راست خود انگشتری را به انگشت كرده بود كه با خطی زیبا ، نام بزرگ ترین و والاترین بانوی عالم بر آن نقش بسته بود. گویی افسون آن چهره زیبا كه همچون دُری در میان صدف چادر مشكی جای گرفته بود ، درد قلب را از یاد مرد برده بود.

گویای صدای برخورد قطره های باران با سقف ایستگاه همچون موسیقی آرام ضمیمه آن جمال زیبا گشته بود. نمی دانست چرا، ولی هر بار چشمان اش در چشمان زن گره می خورد ، گرمای عجیبی تمام وجودش را فرا می گرفت.

دختر جوان متوجه سنگینی نگاه مرد شد. برای همین با دست راست خود لبه چادر مشكی اش را مشت كرد و جلوی صورت خود گرفت. اكنون از تمامی آن چهره معصوم و آن رخ دلربا ، فقط و فقط كمان ابرویی و چشمی دیده می شد . مرد خواست چیزی بگوید و سر صحبت را كند ، ولی ناگهان چشمش به نام حك شده بر روی نگین انگشتر دختر افتاد . مغناطیسی عجیب تمام وجودش را فرا گرفت . مرد مثل یك مجسه خشكش زده بود ، هرچه كرد نتوانست سخنی بر زبان جاری كند.

اتوبوس شركت واحد در مقابل آن دو ایستاد. زن جوان با سرعت از پله ها بالا رفت و از دید مرد پنهان شد ، ولی مرد همچنان ایستاد بود ، نه حركتی می كرد و نه كلامی بر زبان می آورد. حتی فریاد های راننده نیز او را به هوش نیاورد. صدای بسته شدن درب های اتوبوس و تك بوق راننده ، او را هوشیار كرد.

هوشیار شدن او همراه شد با رفتن اتوبوس و تنها شدن وی در ایستگاه. می خواست یك بار دیگر صورت آن دختر را در ذهنش مجسم كند كه درد شدیدی در درون سینه اش احساس كرد . زانوانش خم شد ، نفسش گرفت و نقش زمین گشت. در حین افتاد قوطی قرص ها از دست اش رها شد و به درون جوی آب افتاد.

درد امان اش را بریده بود ، توان حركت نداشت. سینه خیز به سمت جوی آب رفت و خود را درون آن انداخت؛ ولی شدت آب قوطی قرص ها را با خود برده بود.

می خواست فریاد بزند ولی توان اش را نداشت. اشك در چشمان اش حلقه زده بود. تمامی تاریخ زندگی اش مثل یك آلبوم عكس از مقابل دیدگانش رد می شد و تنها واكنش او صدای خس خس نفس هایش بود كه دیگر به شماره افتاده بودند. با خود فكر می كرد ، چقدر زندگی عبث و پوچ است . لحظه ایی همنشینی و تماشای رخی زیبا و لحظه ای دیگر ، جان دادن در میان لجن های جوی آب. در همین اثناء مجدداً تصویر انگشتر دختر و نام بانوی بزرگ اسلام در نظرش نمایان شد. ناخودآگاه قطره اشكی از چشم اش جاری گشت . شرمنده و با افسوس نام آن بانو را زمزمه كرد. دیگر تقلا نمی كرد و آرام در جوی آب دراز كشید. سر نوشت خود را پذیرفته و افسوس گذشته را می خورد. آرام چشمان اش بسته شد و سیاهی همه جا را فرا گرفت.

-        من او را می شناسم، دیروز با من در ایستگاه ایستاده بود .

-        این مهندس فرهادی است.

-        یك از داخل درمانگاه یك تخت بیاورد.

-        زیر سرش را بگیر

-        یا علی

-        بلندش كنید

-        یا علی

جماعت یا علی گویان مرد را به روی تخت گذاشته و به درون درمانگاه بردند. نگهبان درمانگاه می خواست جلوی جمعیت را بگیرد كه با فریاد های دكتر زهرایی به خود امد و اجازه ورود جماعت به درمانگاه را داد. دكتر زهرایی بدون معطلی دستور داد اتاق احیا را آماده كنند . چادر از سر برداشت و روپوش سفید رنگ اش را پوشید. با دو دست گریبان مرد را گرفت و آن را شكافت و شروع به ماساژ دادن قلب او كرد. پرستار جوانی دستگاه شوك را به داخل اتاق احیا هدایت كرد.

-        شارژ 250

-        آماده

-        شارژ300

-        آماده

-        آدرنالین

-        تزریق شد

-        مریض برگشت

-        خانم دكتر مریض برگشت

مرد چشمان بی رمق خود را باز كرد و  با دست چپ خود لبه روپوش سفید رنگ دكتر زهرایی گرفت و فقط یك جماه بر زبان آورد : حلالم كن. آرام چشمان خود را بست ، گویی هرگز چشم خود را باز نكرده بود.

صدای بوق ممتدد دستگاه احیا فضای اتاق را پر كرد. تمامی افراد داخل اتاق به دكتر زهرایی خیره شدند. دكتر زهرایی مات و مبهوت به چهره مهندس فرهادی نگاه می كرد . گویی سالیان درازی است كه او را می شناسد. آرام سرش را بلند كرد و پس از نگاهی به ساعت روی دیوار با بغضی در گلو گفت:

زمان مرگ : 8:05



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سه شنبه 9 آذر 1395 01:05 ب.ظ
خدایا مرا از عاریه گیران ایمان مدار و از مقصرشناسان خود بیرون مکن!


رحلت پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا(ع) برتمام مسلمانان جهان و به خصوص به محضر آقا صاحب الزمان (عج) تسلیت میگم.

یاعلی و خداقوت به برو بچه های دوران
چهارشنبه 26 اسفند 1394 10:56 ب.ظ
سلام
متن خیلیی پرمحتوا و معناداری بود.خوبه که هنوز افرادی مثل شما هست که این زیباییها را درک کنه بازم ازین مطالب بذارید
رضوی سه شنبه 14 مهر 1394 09:32 ق.ظ
سلام میدونم پیامم به این متنتون نمیخوره ولی امیدوار بودم که درباره فاجعه منا چیزی نوشته باشید چون سایتو اکثرا میبینن و میفهمن که باید به تمام اقشارجامعه ازکوچیک تابزرگ جواب پس بدن واینکه نوشته اتون تسلی خاطری بشه برای بازماندگان
خداقوت یاعلی
سید مهدی قاسم زاده پاسخ داد:
انشا الله به زودی مطلبی در این خصوص انتشار میدم
رضوی سه شنبه 14 مهر 1394 08:50 ق.ظ
سلام خسته نباشیدمثل همیشه خوب بودو خیلی غم انگیز امیدوارم ناراحت نشید غلط املایی زیادداشتیدتومتن. امیدوارم هیچ کس مثل این آقانباشه که دم مرگ حسرت بخوره خداکنه همیشه اعمالمون خوب باشه
به امیدمطالب بعدی
خداقوت یاعلی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

نوای دل