تبلیغات
دوران - انتخابات در صف نانوایی ...(طــنــــــــــز)
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائماً یكسان نباشد حال دوران غم مخور
انتخابات در صف نانوایی ...(طــنــــــــــز)
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 03:24 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست سید مهدی قاسم زاده | ( نظرات )

انتخابات در صف نانوایی ...؟



به بركت تعدد سایت های خبری ، روزنامه و برنامه های تحلیلی تلویزیون در چند سال اخیر هر یك از مردم ، یك پا كارشناس شده اند . حالا فرقی هم نمی كند ، در همه زمینه ها صاحب نظر هستند . از اقتصادی گرفته تا سیاست ، ورزش ، اخلاق ، مذهب و حتی مسائل پیچیده علمی .

یكی از روز های خوب خدا به دستور مادر و اخم پدر قانون خرید نان برای ناهار ظهر تصویب شد . اما مشكل مجری قانون بود ، همان گونه كه اكثر قوانین مصوب شفاف نیستند و باعث اختلاف می شود این قانون ناقص نیز باعث اختلاف میان من و برادرم شد . بعد از یك سری مذاكرات فشرده در اتاق خواب ، سر میز صبحانه 1 و2 ، آشپزخانه و دست آخر قرعه كشی بین من و برادرم ، نتیجه را حضرت حافظ رقم زدند ، آنجا كه می فرمایند :

قرعه كار به نام من دیوانه زدند ....


 


زنبیل به دست به سمت نانوایی حسن آقا حركت كردم ، زمانی كه به مقابل نانوایی رسیدم با صحنه مواجه شدم كه نتیجه آن دادن یك فحش به خودم بود . 17 الی 18 نفری در صف ایستاده بودند . جلو تر از همه ایران خانم همسایه روبه رویمان  منتظر در آمدن نان از تنور بود . ایران خانم مادر دو شهید و همسر یك جانباز شیمیایی ، زن خیلی صبور و محترمی است . پشت سر او هم آقا محمد گلیم باف (فرش فروش محل) ، اكبر آقا پسته فروش ( صاحب یك باغ پسته در یكی از شهر های كشور) ، آقا محمود (عاشق فلسفه ، آنهم حكمت مشا) ، آقا محسن ( نظامی و راضی به رضای خدا) ، آقا محمد خاتم كار( خاتم كار محله و بسیار شیك پوش) و آقای دكتر ( پزشك عمومی بهداری محله ) و ما بقی به گفته خودشان به صورت مستقل برای خرید نان در صف ایستاده بودند . آرام به آخر صف رفتم .

حسن آقا ( شاطر نانوایی) : ایران خانم این هم نان شما ، سلام مارا خدمت حاجی برسونید .

ای كاش كه هیچ وقت حسن آقا نان ایران خانم را نمی داد . چشمان مباركتان شاهد روز بد  نباشد ، یك از نان ها مقداری گوشه اش خمیر بود . همین كه آقا محمد گلیم باف (فرش فروش محل) چشمش به این تكه نان افتاد مانند فردی كه 24 ساعت در دیگ بخار پخته باشد سرخ شد و بعد از این سرخی به حسن آقا رو كرد و گفت :

آقا محمد گلیم باف (فرش فروش محل) : آقا این چه وضعش است ، این چه نانی است كه دست مردم می دهی ، نظارت كه روی كار شما نباشد همین میشود .

حسن آقا ( شاطر نانوایی) : جوش نیاور ، عیب از من نیست، از آرد است، تا دیروز آرد تولید داخل داشتیم ، از امروز آرد چینی توزیع كرده اند ...!

خودم : آرد چینی ... این یك رقم را دیگر باورم نمی شود ...؟!

اكبر آقا پسته فروش ( صاحب یك باغ پسته در یكی از شهر های كشور) :  چرا نمی شود باور كرد ؟ آقا تولید را از بین برده اند ، وقتی آرد را نیز از خارج وارد كنند ، باید فاتحه این مملكت را خواند .

آقا محمود (عاشق فلسفه ، آنهم حكمت مشا) : اكبر آقا چرا جو را خراب می كنی ؟ مگه خود شما نبودی شب عیدی پسته هایت را قایم كردی تا گرون تر بفروشی . تولید را امثال شما خراب میكنند .

آقا محسن ( نظامی و راضی به رضای خدا) : آقا اقتصاد از ریشه مشكل دارد ، اگر خدا قسمت كرد این بار در انتخابات شورای شهر رای آوردم ، یك سر و سامانی به این وضع اقتصاد خواهم داد .

آقا محمد خاتم كار( خاتم كار محله و بسیار شیك پوش) : چرا دعوا می كنید ؟ چرا اجازه حرف زدن به هم نمی دهید ؟ بنشینید گفت و گو كنید . الان دوره گفت و گو تمدن ها است .

آقا محمود (عاشق فلسفه ، آنهم حكمت مشا) : چه گفت و گویی ؟ اون ممه را لولو برد ، برو آب بریز اونجا كه میسوزه ... مشكل مملكت نحوه كار كردنه ، اگه همه مردم اندازه من كار می كردند كشور آباد می شد . تازه من یه چیز هایی می دونم .. بگم ، نه ، بگم ؟

صدای ضعیفی از بین صف كه دیگر تبدیل به حلقه مشورتی سیاسیون شده بود به گوش رسید . صدای آقای دكتر بود . این آقای دكتر مثل هلو است آدم دلش می خواهد بخوردش .

آقای دكتر ( پزشك عمومی بهداری محله ) : آقا مشكل ما انحراف از اصول است ، ما باید بر اصول خود پایداری كنیم .

در بین این همه قیل و قال كه دیگر در مرحله تبدیل شدن به زد و خورد بود، حسن آقا با دست به سر شانه من زد و گفت : چند تا نان  می خواهی  ؟

من مبهوت از این كشمكش سیاسی و اقتصادی زیر لب آرام گفتم : 10 تا ... و پول آن را در دست حسن آقا گذاشتم .

حسن آقا 10 عدد نان را روی هم چید و گذاشت در بغل من ، از داغی نان ها به خودم آمدم و دیدم و این شلوغی باعث شده بدون منتظر شدن در صف و به دور از چشم دیگران به اول صف بیایم و بدون دردسر نان بخرم . خوشحال از این زرنگی كه انجام داده بودم با سرعت تمام به سمت منزل دویدم ، كه یك دفعه آقا سید علی (امام جماعت مسجد محله رو به رویم ظاهر شد . من هم مثل بعضی از ماشین های تولید داخل كه نه ترمز دارند و نه كیسه هوا و نه ایمنی ، جهت جلو گیری از برخورد با آقا سید علی خود را به دیوار زدم .

آقا سید علی همیشه به فكر مردم بود ، ساده زیست و مومن واقعی ، به جوان تر ها می گوید : شما آینده ساز هستید و باید بصیرت خودتان را افزایش دهید ، تا زمانی كه فضا غبار آلود است تصمیم درست بگیرید .

بعد از مواجه شدن با آقا سید علی ، بدون مقدمه و رد و بدل شدن حرفی یا كلامی مثل لبو سرخ شدم ، نه به خاطر سرعت زیادم ، بلكه به خاطر نحوه نان خریدنم . آقا سید علی كه همه چیز را دیده بود ، لبخندی زد و با اون دستش كه نشان جانبازی اش بود به سر شانه من زد و گفت : از شما انتظار نداشتم . و رفت به سمت مسجد .....

اگر اول ماجرا یك فحش به خودم داده بودم ، الان تمام فحش های دنیا را طلب می كردم . شرمسار از كاری كه انجام داده بودم به سمت نانوایی برگشتم و نان ها را روی میزگذاشتم .

حسن آقا ( شاطر نانوایی) : چرا برگشتی ؟

خودم : نوبت من نبود ، این نان ها حق كسه دیگری است .

این را گفتم و آرام به آخر صف رفتم . مردم مشغول جدا كرد آقا محمود و اكبر آقا از هم بودند . ناگهان داد زدم: حواستان كجاست ؟

همه ساكت و بهت زده به من خیره شدند ...!

خودم : خجالت بكشید ، نا سلامتی شما بزرگان محل هستید . مگر شما نمی گفتید از همه به آقا سید علی نزدیك تر هستید و ارادت و احترامتان گوش فلك را پر كرده بود ؟ اصلاً متوجه حضور آقا سید علی شدید ؟ اصلاً فهمیدید موقع دعوا بیهوده شما او این جا ایستاده بود و افسوس می خورد ؟

هیچكس چیزی نگفت ، انگار یك پارچ آب یخ روی سر همه ریخته بودند . مردم مرتب در صف قرار گرفتند و باز هم كسی چیزی نگفت ....

بعد از 40 سال این خاطره را همیشه در ذهنم زنده نگه داشته ام . اینكه چگونه مسئله ایی كوچك باعث دعوا و درگیری و بی احترامی های بیهود و بزرگ می شود . 

نویسنده : سید مهدی قاسم زاده 

نظر فراموش نشود / یا حق



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شنبه 12 بهمن 1392 02:09 ق.ظ
سلام خوب بود
عسل جمعه 20 اردیبهشت 1392 11:02 ب.ظ

سلام وبلاگ زیبایی داری
بیا به آدرس زیر ثبتش کن تا بازم بهت سر بزنم تازه افزایش بازدید هم داری مطمئن باش ضرر نمیکنی
http://nimdar.net
تخریبچی سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 01:05 ق.ظ
آقا واقعا زیبا بود درسته یه جاهاییش جالب نبود ولی به کل جذاب بود... تشابه اسم ها خیلی ضایع بود و
فقط میتونم بگم
عجب !
سید مهدی قاسم زاده پاسخ داد:
:
ممنون كه سر زدید.
ریحان (گرافیک) دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 10:10 ب.ظ
سلام
خدا قوت...
حال خوندن نداشتم!!!
شرمنده... طولانی بود...
یخورده کوتاه تر بنویس...
یا علی
سید مهدی قاسم زاده پاسخ داد:
:
اولا ممنون كه سر زدید.
دوما ، مگه خود شما نبودی كه از فرهنگ مطالعه شكایت می كردی .
كلا دو صفحه هم نمی شه...؟
صدرا دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 09:36 ب.ظ
شب تاریک و سنگستان و من مست ...
مواظب قدح باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

نوای دل